she's the man


سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اینجا اصفهانه؟!!!

       

                 

  

 

پ.نون: باور کنید! اینجا واقعا اصفهانه! چش ندارین ببینین یکی متحول شده  

اینم اضافه کنم که طی جدیدترین تحقیقات انجام شده تو اصفهان شلوار از بین نمیره بلکه از حالتی به حالت دیگه تغییر شکل میده... شلوار »» شلوارک »» شورت »» دم کنی »» دستگیره »» دستمال سفره »» دستمال گردگیری »» نخ دندون! ...

تاریخ ارسال: جمعه 26 آذر ماه سال 1389 ساعت 11:37 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 9 نظر

عشق+۲!

یکی از بچه های دبیرستانمون ازدوم دبیرستان با یه پسره دوست بود که با هم قصد ازدواج داشتن، بعد پسره رفت ارمنستان برا ادامه تحصیل مثلا خانوم هم نشستن منتظرشون مثلا! چند وقت بعد فهمیدم با یکی دیگه دوست شده که به طور کاملا اتفاقی پسره کاملا مرد رویاهاشه و همونیه که میخواسته و با اینم قصد ازدواج داشت. خلاصه چند سالی گذشت و چند وقت پیش از بچه ها سراغشو گرفتم که سارا چی شد؟! ازدواج کرده با اون پسره؟ اسمش چی بود... که آناهید گفت: نه بابا! دلت خوشه ها! با اون که همون موقع تموم کرد. گفتم: اااا اینا که تیریپ ازدواج و این حرفا بودن. گفت: دیگه نمی دونم چی شد! ولی میدونم که الان با یکی دیگس و با اینم به شدت قصد ازدواج داره!

بــــله! دست گــــــــلشون درد نکنه! وقتی اِند حرکت جامعمون ووسه آگاه کردن جوونا قبل از ازدواج، ساختن انیمیشنای خنده داره ازدواج زیبا ،جادار، مطمئن باشه! بیشتر از این اصلا از هیچ کسی انتظار نمیره! ملت چشممشون کور، برن تجربه کنن، سرشون که خورد به سنگ، خودشون متنبه میشن و ایشالا تو ازدواج های بعدیشون با دقت بیشتری تصمیم گیری میکنن!

دیروز یه مطلب* از دکتر شیری خوندم که خیلی جالب بود؛ گفتم اینجا بنویسمش تا شاید 4 نفر بخونن به راه راست منحرف شن!

...مقوله ازدواج خیلی با عشق فرق می کند. ببینید! شیفتگی یعنی اینکه یک ویژگی رفتاری، شخصیتی و موقعیتی توجه شما را به شدت جلب می کند و آن را تعمیم می دهید به همه رفتارهای طرف و به او نمره بالایی می دهید؛ مثلا کسی استاد خیلی خوبی است و شما فکر می کنید که عجب آدم خوبی است؛ یعنی این ویژگی را به کل هویت طرف تعمیم داده اید. و البته این شناخت نادرستی است. شاید او مثلا اگر استاد خوبی باشد، پدر خوبی نباشد! ... دوست داشتن به تعبیری عشق آب بندی شده است. به همین دلیل اصلا نمی شود یک ضرب دوست داشتن را تجربه کرد، و از طرفی فقط با دوست داشتن می شود ازدواج کرد. با عشق و شیفتگی به هیچ عنوان نمی شود. با دوست داشتن ازدواج مطمئن تری می شود کرد. البته قبول دارم که ازدواج با عشق هیجان بیشتری دارد، منتها این دنیای رویایی فقط برای هفت یا هشت ماه دوام می آورد. از طرفی ازدواج با دوست داشتن هیجان کمتری داردولی برای دوران طولانی تری می ماند. کسی که در 27 سالگی با دوست داشتن ازدواج می کند. انتخابش ماندگاری بیشتری دارد و زندگی معقول تری را شروع می کند تا کسی که در 21 سالگی ازدواج می کند...

...دختران در 18 تا 24 سالگی و پسران از 20 تا 27 سالگی دگردیسی های شدیدی را تجربه می کنند و بعد از آن تغییراتشان قابل پیش بینی تر می شود. این میان،  پسر ایرانی حدود 20 سالگی یک پیک می زند و حدود 26 سال هم یک پیک دیگر! یعنی چیزی که الان خوشت می آید واقعا معلوم نیست27 سالگی ازش بدت نیاید! تجربه هم نشان داده انتخاب های 27 سالگی کمتر در معرض پشیمانی قرار می گیرد. حتی در مورد کار هم این نظریه صادق است...  

*مجله همشهری جوان،صفحه 56، با عشق نمی شود ازدواج کرد، دکتر علیرضا شیری

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 آذر ماه سال 1389 ساعت 15:50 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر

رویاها واقعیند!

خوابم نمیومد.چراغو خاموش کردم، بالشتو صاف کردم به دیوار پشت تخت، خودمم نشستم رو تخت و تکیه دادم به بالش، لپ تاپ  رو گذاشتم جلوم، دی وی دی و شارژر و ...و همه مخلفات رو آماده کردم و نشستم به دیدن فیلم  "این سپشن"* تا همین الان.

 فیلم به معنای واقعی جذاب و هیجان انگیز بود، اینقدر که بعد از تموم شدنش وقتی لپ تاپ رو بستم و سرمو آوردم بالا، جا خوردم، باورم نمیشد که تمام مدت توی اتاقم نشسته بودم و فیلم می دیدم، همش انگار توی فیلم داشتم پا به پای بازیگرا می دوییدم.

حالا جالبی قضیه اینه که امروز صبح وقتی بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم یه ربع به 9، به خودم گفتم الان زوده بلندشم ، یه کم دیگه بخوابم. بعد خوابم برد و داشتم خواب می دیدم که یکی تو خواب بلند صدام کرد و من از خواب پریدم ، یه لحظه فکر کردم چقدر طولانی بود خوابم ،همون موقع نگاه ساعت کردم و دیدم ساعت نه و ده دقیقس،یعنی فقط 25 دقیقه گذشته بود! در صورتی که زمان توی خوابم از یه عصر شروع شد تا فرداش نزدیکای غروب! برام خیلی جالب بود قضیه اون لحظه و وقتی که این فیلم را دیدم جالبتر هم شد.

کلا فیلمای اینطوری که آدمو به فکر وا میدارن  را همیشه دوست داشتم و دوست دارم.به نظر من که تجربه خوبیه از دستش ندین 

 

*inception

تاریخ ارسال: شنبه 29 آبان ماه سال 1389 ساعت 02:04 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر

آخرین بازمانده!

از اول ترم تا همین چند وقت پیش همیشه یه یک ساعتی دیر می رسیدم سر کلاسه آیین زندگی، و دقیقا یه ربع بعد از رسیدن منم کلاس تموم می شد! استادمونم یه آقای آخوندی بود از این تیریپیا که اصلا سر نمیاره بالا تو چش آدم نگاه کنه! چه برسه به اینکه بخواد به خاطر دیر رفتن سر کلاس سین جینت کنه و رات نده! خلاصه زندگی به همین منوال خوب و خوش و شنگول داشت ادامه پیدا می کرد که دو جلسه قبل موقع حضور غیاب فهمیدم که اسمم تو لیست کلاس نیس! رفتم بهش گفتم من ثبت نامم نهایی شده، مطمئنم هستم که همین گروهم، چرا اسمم نیست؟! حاج آقا فرمودن: خواهرم تعداد زیاد بوده، از حرف سین به بعد را انداختن توی یک کلاس دیگه که باید از گروه پیگیری کنین.من اینطوری  رفتم گروه و اسم و شماره کلاسو گرفتم.

هفته بعدش با نهایت بی خیالی و البته کلی سلام و صلوات، همون ساعت همیشگی رفتم به سوی کلاس آیین جدید. از مثلث پشت در دیدم که استاد وسط کلاس به شدت در حال درس دادنه و دیگه دلو زدم به دریا و رفتم تو... سلام کردم، استاد گفت: سلام بفرماین تو!!! نشستم و بقیه درسو داد و کلاس تموم شد.

 رفتم پیشش با یه قیافه کاملا مظلوم و نادم گفتم: استاد من ترم آخرم کلاسام تداخل داره، مجبورم یه ساعت دیر بیام چون زنگه اولم درس تخصصیه و نمیذاره.... حرفم تموم نشده بود گفت: باشه عزیزم اشکالی نداره فقط بذار کنار اسمت علامت بذارم که یادم بمونه. من اینطوری بودم: گفتم: استاد جلسه قبلیا رو هم سر کلاس استاد فلانی بودم برم برگه بیارم؟گفت: نه عزیزم حرفتو قبول دارم و همه جلسه های تا اون موقع رو ووسم حضور زد! گفتم: البته اگه تونستم حتما زودتر میاما، با نهایت مهربونی گفت: مرسی دخترم، لطف میکنی.

وااااای یعنی لِهِ اخلاقش شدم، خیلی استاد گلی بود، اصلا به نظر من حیف میشه این استاد بخواد عمرشو در راه هالی کردن مدل زندگی، به یه سری گلابی تلف کنه! سریعا باید طلا بگیرن بذارنش وسط میدون اصلی دانشگا، زیرشم بنویسن آخرین بازمانده از نسل استادای گوگولی مگولی که با دانشجو جماعت راه می آمدند!

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ساعت 12:12 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 8 نظر