she's the man


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

آی کیو در حد تخم مرغ گندیده!

مترو خلوت بود، در حد 5 نفر توی کل واگن خانما! یه دختره سوار شد و اومد نشست روبه روی من، همینطوری که داشتیم همدیگرو نگاه می کردیم دوتاییمون خندمون گرفت و اون زیر لب گفت: چقد آشنایی؟! دقیقا منم همین حسو بهش داشتم. اشاره کردم پاشو بیا اینجا کنار من بشین. اومد و خوشحال شروع کرد از اسم خودش تا اسم مهدکودک و کلاس کنکورا ودانشگاشو اینا رو گفت ولی من توهیچ کدومشون نبودم! جالب این بود که منم همش اصرار داشتم یه جایی با هم دوست بودیم که اون اصلا اونجا رو نمی شناخت!!

خلاصه هیچ کدوممون یادمون نمی اومد که این آشنایی برمیگرده به کجا؟! 10دقیقه همینطوری گیج و گنگ نشسته بودیم همدیگرو نگاه می کردیم و به مخمون فشار میاوردیم که ای بابا، یادت بیاد دیگه! خنگ! زشته، مردم چی میگن و اینا ... که من اسم مدرسه راهنماییمو گفتم و خانم یادش اومد که فقط سال سومو تو این مدرسه گذرونده بوده و اون موقع همکلاسی بودیم.

دوتاییمون کلی ذوق کردیم نه خیلی به خاطر دیدن همدیگه! بیشتر به خاطر اینکه خیالمون راحت شد که هنوز یه ته حافظه ای برامون مونده! و بیشتر از این دیگه آبروریزی نشد.

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 ساعت 12:40 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر

روز سایه و دوستان!

*دومین جلسه کلاس طراحیمون، جناب استاد که از قضا کمی هم جوون تشریف دارن، لطف کردن و امتحان گرفتن. اونم چه امتحانی! بهش گفتم استاد یه کم رحم کنین بهمون، امروز روزمونه، روزه دختره!

گفت: اااا، مگه دیروز نبود؟! خودمو زدم به اون راه و گفتم: نه استاد دیروز که روز پسرا بود.بهش برخورد، گفت: روز کودک روزه پسره!! گفتم آره دیگه استاد،ما که روز داریم ووسه خودمون، دیدن پسرا روز درس درمونی ندارن گفتن بذاریم همین روز کودکو ووسه خودشون جشن بگیرن شاد باشن ،حسودیشون نشه. آخهههه طفلیا... 

*مامان : فلانی زنگ زده، پیغام گذاشته، من نبودم. من: خب ؟!!! مامان: احوالپرسی کرده آخرشم گفته به دختر گلتون از طرف من روز دخترو تبریک بگین! من: بعد دوزاریم افتاد که خانم به علت داشتن سه فرزند ذکور اینطوری التماس دعا داره! به مامانم گفتم: مامان رو من اصلا حساب نکنینا!

، امروز اولین نفری که بهم تبریک گفت دوست دوران دبستانم بود، وسط امتحان با دیدن اس ام اسش کلی ذوق کردم ووسه خودم

تاریخ ارسال: شنبه 17 مهر ماه سال 1389 ساعت 19:32 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 0 نظر

نوستالژی بازی!

اسباب کشی کلا بده! ولی یه وقتایی وسطش یه اتفاق جالبی می افته که علاوه بر این که موجب ذوق مرگی آدم میشه،به شدت خستگی رو هم به درمیکنه!

امروز که من بعد از چند قرن و 3 سال جعبه هامو از بالای کمدم آوردم پایین، تصمیم گرفتم قبل از اینکه همین طوری آک منتقلشون کنم یه نگایی توش بندازم ببینم چی هستن اصن! اون وسط مسطا ۳ تا نوارکاست پیدا کردم بدون هیچ نام و نشونی که چین؟ و کین؟ و اینا، به سختی واکمنمو پیدا کردم و به سختی تر از اون دوتا باتری یافتم و واکمنو استاد کردم و نوارو گذاشتم، باز باران با ترانه... باز باران با ترانه... نوار خواهران غریب بود.

منم خوشحال! وسط اون همه خرت و پرت و به هم ریختگی نشستم عین این دختر بچه های ذوق زده و به یاد ۷-۸ سالگیم، کلی باهاش خوندم و خاطره بازی کردم.

بوی ماه مهر... مادر من... صد دانه یاقوت... به نام خداوند خورشید و ماه ...وخیلی آهنگای دیگه که البته بعضیاشم خسرو شکیبایی خدابیامرز خونده بود.

 نوار دومم از شاهکارای خودم در سن ۱۰سالگی بود، خودم با خودم مصاحبه کرده بودم در مورد تفاوت گرما و دما و صدامو ضبط کرده بودم. آخرشم با یه لهجه افغانی ووسه خودم انگیلیسی بلغور کرده بودم!

 سومین نوارم هرکاری کردم نخوند! دیگه قسمت نبود، خدای نکرده یه کم بیشتر از حد ذوق کنم

تاریخ ارسال: دوشنبه 5 مهر ماه سال 1389 ساعت 13:46 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 4 نظر

کوه به کوه نمیرسه ولی...!

رفتیم دانشگاه کار ترم پیشمونو تحویل بگیرم، جناب مسئول مربوطه یا به قول بروبچ، مرتیکه خرس خیکی!(البته بلانسبت خرس!!!) در حال، حالو احوال با منزل مربوطه بودن به مدت 3 ساعت، با کمال احترام صبر کردیم آقا تلفونش تموم شه و اجازه بگیریم! بعد از کلی سین جین و اسم نوشتن و تهدید کردن، رضایت دادن که با سرایدار دانشکده بریم کارامونو برداریم. رفتیم و فقط کار من پیدا شد و کار سهیلا نبود!  

برگشتیم پایین، دفتر جناب مرتیکه که ببینه کار کس دیگه ای رو ندزدیه باشیم (عین حرف خودش به دانشجوی مملکت) کار منو گرفت و برداشت روی همه پلانای منو مهر کرد. بهش گفتم معلومه این کار همش ماله منه این چه کاریه؟! حداقل رو صفحه سفیدش مهر کن،گفت: نه ما باید وظیفمونو درست انجام بدیم! این حرفو که زد من دیگه کف و خون قاطی کردم که این چه مسخره بازیه!... و دیگه هر چی عقده تو این چند ساله داشتم خالی کردم رو سرش، و آخرشم برگشتم به بچه های ترم اولی که صف کشیده بودن ووسه ثبت نام گفتم :خریت محضه بیاین این دانشگاه درس بخونین با این وضع، آخرش مثه ما دیوونه میشین به جای معمار! قیافه وحشت زده ترم اولیا دیدن داشت

خلاصه اومدیم بیرون و زنگ زدم به دکتر که چرا تو این خراب شده هیشکی جوابگو نیس؟! اونم قطع کرد. یعنی دانشگامونو مدیر گروهمونو کل یوم باید با هم طلا بگیرن!

حالا جالب ترین قسمت قضیه اینجاس که دو روز بعد همین دانشکده مسخره نیاز ضروری بهم پیدا کرده بود! و نوچه های دکتر کلی خودشونو به در و دیوار و یاهو و فیس بوک زده بودن تا بالاخره تونسته بودن از طریق یکی از دوستام شمارمو پیدا کنن و زنگ زدن که بیا همایش داریم ولی مجری ندارم! منم به رسم مدیر گروهمون گوشی رو قطع کردم و گفتم حالا برین دنبال مجری بگردین!

پی. نون:  چیزی  در مورد پست قبل یادم نمیاد

تاریخ ارسال: پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 ساعت 13:01 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر