she's the man


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

رویاها واقعیند!

خوابم نمیومد.چراغو خاموش کردم، بالشتو صاف کردم به دیوار پشت تخت، خودمم نشستم رو تخت و تکیه دادم به بالش، لپ تاپ  رو گذاشتم جلوم، دی وی دی و شارژر و ...و همه مخلفات رو آماده کردم و نشستم به دیدن فیلم  "این سپشن"* تا همین الان.

 فیلم به معنای واقعی جذاب و هیجان انگیز بود، اینقدر که بعد از تموم شدنش وقتی لپ تاپ رو بستم و سرمو آوردم بالا، جا خوردم، باورم نمیشد که تمام مدت توی اتاقم نشسته بودم و فیلم می دیدم، همش انگار توی فیلم داشتم پا به پای بازیگرا می دوییدم.

حالا جالبی قضیه اینه که امروز صبح وقتی بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم یه ربع به 9، به خودم گفتم الان زوده بلندشم ، یه کم دیگه بخوابم. بعد خوابم برد و داشتم خواب می دیدم که یکی تو خواب بلند صدام کرد و من از خواب پریدم ، یه لحظه فکر کردم چقدر طولانی بود خوابم ،همون موقع نگاه ساعت کردم و دیدم ساعت نه و ده دقیقس،یعنی فقط 25 دقیقه گذشته بود! در صورتی که زمان توی خوابم از یه عصر شروع شد تا فرداش نزدیکای غروب! برام خیلی جالب بود قضیه اون لحظه و وقتی که این فیلم را دیدم جالبتر هم شد.

کلا فیلمای اینطوری که آدمو به فکر وا میدارن  را همیشه دوست داشتم و دوست دارم.به نظر من که تجربه خوبیه از دستش ندین 

 

*inception

تاریخ ارسال: شنبه 29 آبان ماه سال 1389 ساعت 02:04 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر

آخرین بازمانده!

از اول ترم تا همین چند وقت پیش همیشه یه یک ساعتی دیر می رسیدم سر کلاسه آیین زندگی، و دقیقا یه ربع بعد از رسیدن منم کلاس تموم می شد! استادمونم یه آقای آخوندی بود از این تیریپیا که اصلا سر نمیاره بالا تو چش آدم نگاه کنه! چه برسه به اینکه بخواد به خاطر دیر رفتن سر کلاس سین جینت کنه و رات نده! خلاصه زندگی به همین منوال خوب و خوش و شنگول داشت ادامه پیدا می کرد که دو جلسه قبل موقع حضور غیاب فهمیدم که اسمم تو لیست کلاس نیس! رفتم بهش گفتم من ثبت نامم نهایی شده، مطمئنم هستم که همین گروهم، چرا اسمم نیست؟! حاج آقا فرمودن: خواهرم تعداد زیاد بوده، از حرف سین به بعد را انداختن توی یک کلاس دیگه که باید از گروه پیگیری کنین.من اینطوری  رفتم گروه و اسم و شماره کلاسو گرفتم.

هفته بعدش با نهایت بی خیالی و البته کلی سلام و صلوات، همون ساعت همیشگی رفتم به سوی کلاس آیین جدید. از مثلث پشت در دیدم که استاد وسط کلاس به شدت در حال درس دادنه و دیگه دلو زدم به دریا و رفتم تو... سلام کردم، استاد گفت: سلام بفرماین تو!!! نشستم و بقیه درسو داد و کلاس تموم شد.

 رفتم پیشش با یه قیافه کاملا مظلوم و نادم گفتم: استاد من ترم آخرم کلاسام تداخل داره، مجبورم یه ساعت دیر بیام چون زنگه اولم درس تخصصیه و نمیذاره.... حرفم تموم نشده بود گفت: باشه عزیزم اشکالی نداره فقط بذار کنار اسمت علامت بذارم که یادم بمونه. من اینطوری بودم: گفتم: استاد جلسه قبلیا رو هم سر کلاس استاد فلانی بودم برم برگه بیارم؟گفت: نه عزیزم حرفتو قبول دارم و همه جلسه های تا اون موقع رو ووسم حضور زد! گفتم: البته اگه تونستم حتما زودتر میاما، با نهایت مهربونی گفت: مرسی دخترم، لطف میکنی.

وااااای یعنی لِهِ اخلاقش شدم، خیلی استاد گلی بود، اصلا به نظر من حیف میشه این استاد بخواد عمرشو در راه هالی کردن مدل زندگی، به یه سری گلابی تلف کنه! سریعا باید طلا بگیرن بذارنش وسط میدون اصلی دانشگا، زیرشم بنویسن آخرین بازمانده از نسل استادای گوگولی مگولی که با دانشجو جماعت راه می آمدند!

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ساعت 12:12 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 8 نظر

کافه پیانو!

صفحه ۱۰۷ : "بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبیه هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسط شو پُر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ چی مون حّد وسط نیس هما. هیچ چی مون."

صفحه ۷۰-۷۱ : " توی فاصله ای که از بار می رفتم به لابی کافه؛ راستش کمی خجالت کشیدم از این که دارم قهوه چی گری می کنم و برای این و آن آب یا هر زهرمار دیگری می برم... واقعش؛ چون فرحناز آنجا نشسته بود پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام، کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی... وقتی از سر میزی که آب برده بودم برمی گشتم، سعی کردم نگاهم نیفتد توی چشم های فرحناز و خودم را پاک بی خیال نشان دادم. طوری که به نظر برسد برایم مهم نیس که دارم- مثل گارسن های توی فیلم ها- چیز می برم برای این و آن و می گذارم روی میزشان که زهرمارشان کنند.

برای اینکه آدم پیش خواهرزنش- و نه حتی برادرزنش- که جلو چشم های خودش قد کشیده؛ یک طور دیگری اعتبار دارد که شبیه پیش هیچ کس دیگر نیست. این حسّی که دارم، از اینجا ریشه می گیرد که خواهرزن ها همیشه، یعنی هروقت که بخواهند به مردها فکر کنند؛ تو را مجسم می کنند و پیش خودشان فکر می کنند مرد یک کسی ست که حتما مثل شوهرخواهرشان باشد.

در حالی که مردها- تازه تا جایی که من حوصله کرده و شمرده ام- برای خودشان دویست سیصد جورند و همه شان هم مرد هستند. یعنی از این جنبه که با زن ها فرق دارند، هیچ باجی به هم نمی دهند. اما خب؛ خواهرزن ها پیش خودشان طور دیگری فکر می کنند و نمی شود هم از این طور فکر کردن منصرف شان کرد."

صفحه ۲۰ :  "...راستش اگر می شد ترتیبی داد که کسی بتواند اسم خودش را خودش بگذارد روی خودش، یا می شد توی همان هفته اول نظرش را بپرسند که دلش می خواهد چی صدایش کنند؛ آن وقت از دید من باباها حتی همین حق را هم نداشتند و باید می گذاشتند خود آدم هر اسمی را که عشقش می کشد روز خودش بگذارد. یعنی من که اینطور فکر می کنم و اگز ممکن بود؛ دوست داشتم خودم بگردم و اسمی روی خودم بگذارم که پسند خودم باشد. چون سرنوشت آدم ها به طور مرموزی، به سرنوشت آدم معروفی که اول بار آن اسم مال او بوده مربوط است و باباها اصلا حواسشان به این مطلب نیست؛ و به این خاطر ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر غم انگیزی داشته باشد." 

میدونم که خیلی از قافله عقبم! اما خب مدلم اینطوریه که اگرم بخوام کتاب بخرم میرم معماریشو میخرم نه رمان؛ و باید صبر کنم تا از دوستی، فامیلی، کتابخونه ای، جایی، رمان بیاد دستم. وحالا که اومد دستم، با اینکه کلی از کارای طراحیم مونده بکوب نشستم و خوندمش.متن بالا هم گزیده ای از کتاب بود.

کافه پیانو- فرها جعفری- نشر چشمه - ۵۲۰۰ تومان

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 آبان ماه سال 1389 ساعت 10:29 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 1 نظر

وقتی توهّم نترشیده بودن میگیرتت!

ساعت 8.20  صبح بود و من اولین نفر رسیدم تو کلاس. وسایلامو گذاشتم و آمدم بیرون ، سرمو برگردوندم به سمت پله ها و دیدم که داشت میومد بالا.منو دید، منتظر سلام بود، منم که کرم سلام نکردنم گرفته بود، ازش رو برگردوندم و یه جوری که انگار اصلا ندیدمش رفتم به سمت دستشویی.

بعد که برگشتم کلاس، نشستم به کشیدن باقی نقشه هام. اونم زیر چشمی به طرز کاملا تابلویی کارامو چک میکرد، چون میدونه اگه ازم چیزی بپرسه بهش جواب سربالا میدم. منم برگه هامو برداشتم و رفتم نشستم  پشت میز استاد که بچه یه وقت چشش چپ نشه اینقد به خودش فشار میاره. بقیه بچه ها که اومدن بلند بلند گفت: بعضیا عارشون میاد سلام کنن، فکر میکنن کلاسشون میاد پایین! منم اصلا به روی خودم نیاوردم و تو دلم گفتم به پوشک پسر نداشتم که در موردم چی فکر میکنه!

چند دقیقه بعد گوشیشو برداشت و مثلا زنگ زد به مامانش: سلام مامان... آره رسیدم دانشگا...نه برا چی؟!... آخه مادر مهربونم، من که بهت گفتم جواب من همون نه اِاِ... من تو دانشگا دیدمش همش با این دختر و اون دختره دیگه... به مادرش بگو اینقدر اصرار نکنه، من نظرم عوض نمیشه، بهش بگو قضیه کلا کنسله...

من اینطوری بودم مخصوصا سر اون قسمت مادرِ مهربونم، کاملا مشخص بود مکالمه یه طرفه و فقط برای جلب توجه من به این موضوع بود که این پسره که خانم از ترم اول میخوادش، بالاخره رفته خواستگاریش اما این جواب نه داده!!! اونم تو شرایطی که پسره تو دانشگا محل سگم بهش نمیده اما این بعد از این همه مدت هنوزم که هنوزه وقتی پسره رو میبینه دست و پاشو گم میکنه و شروع میکنه به یاسمنگولا بافتن! حالا اینا به کنار، کی صبح اول صبح زنگ میزنه به مامانش که بگه نه مامان من قصد ازدواج ندارم!! مگه تا یه ساعت پیش خونه نبوده!

 کلا دختره عشق خواستگاره! از همون ترم اولم من هر سری دیدم داره با یکی حرف میزنه در مورد خواستگاری بوده که همین پنجشنبه پیش براش اومده وهمیشم خواستگاره خیلی پرفکته اما خانم خوشش نمیاد! یکی نمیشناختش فکر میکرد دختر شاه پریونی چیزیه که اینطوری طبق طبق خواستگار داره! و تو دلش میگفت خوش به حاش! من یکیشم ندارم!

اصلا کلا این تیریپیه که یه پسری رد شه به دیوار پشتی خانم، لبخند ملیح بزنه این سریع به خودش میگیره و فکرمیکنه طرف یک دل نه صد دل عاشقشه! حالا پسره از این تیریپیاس که اصلا با دختر کمتر از جنیفر لوپز نمیپره ها! ولی خب اینم اعتماد به نفس کاذب داره دیگه!

 اول آ که باهاش حرف میزدمو و هنوز به اخلاق پلیدش پی نبرده بودم یه دفه برگشت بهم گفت: پسرخالم منو خیلی میخواد اما میدونی که من الان از فلانی همکلاسیم خوشم میاد، همه هم بهم میگن پسرخالت خیلی از این پسره سرتره و فلان و اینا اما باز من نمیتونم قبول کنم! بعد گفت: اتفاقا عکس پسرخالمم دارم تو گوشیم، ببین! واااای چشمتون روز بد نبینه پسرخاله هِ یه شرکی بود اون سرش ناپیدا! یه پسره چاقه بدقواره با موهای بلند و چرب و صورت جذامی! بعد دید من تعجب کردم گفت: به نظر توام پسرخالم بهتره نه؟! منم دیدم اگه بگم نه این پسره بهتره میگه حتما بهش چش داره و این حرفا ووسه همین گفتم: آآآآره خیلی سر ترترتره!!!

 آپم کاملا خاله زنکی بود، منم با اینکه اصلا اهل این مسخره بازیا نیستم اما این یه مورد دیگه خیلی کفرمو درآورده بود باید حتما مکتوب میشد تا درس عبرتی شود برای نسل های بعدین!

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آبان ماه سال 1389 ساعت 13:00 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 3 نظر