she's the man


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کافه پیانو!

صفحه ۱۰۷ : "بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبیه هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسط شو پُر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ چی مون حّد وسط نیس هما. هیچ چی مون."

صفحه ۷۰-۷۱ : " توی فاصله ای که از بار می رفتم به لابی کافه؛ راستش کمی خجالت کشیدم از این که دارم قهوه چی گری می کنم و برای این و آن آب یا هر زهرمار دیگری می برم... واقعش؛ چون فرحناز آنجا نشسته بود پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام، کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی... وقتی از سر میزی که آب برده بودم برمی گشتم، سعی کردم نگاهم نیفتد توی چشم های فرحناز و خودم را پاک بی خیال نشان دادم. طوری که به نظر برسد برایم مهم نیس که دارم- مثل گارسن های توی فیلم ها- چیز می برم برای این و آن و می گذارم روی میزشان که زهرمارشان کنند.

برای اینکه آدم پیش خواهرزنش- و نه حتی برادرزنش- که جلو چشم های خودش قد کشیده؛ یک طور دیگری اعتبار دارد که شبیه پیش هیچ کس دیگر نیست. این حسّی که دارم، از اینجا ریشه می گیرد که خواهرزن ها همیشه، یعنی هروقت که بخواهند به مردها فکر کنند؛ تو را مجسم می کنند و پیش خودشان فکر می کنند مرد یک کسی ست که حتما مثل شوهرخواهرشان باشد.

در حالی که مردها- تازه تا جایی که من حوصله کرده و شمرده ام- برای خودشان دویست سیصد جورند و همه شان هم مرد هستند. یعنی از این جنبه که با زن ها فرق دارند، هیچ باجی به هم نمی دهند. اما خب؛ خواهرزن ها پیش خودشان طور دیگری فکر می کنند و نمی شود هم از این طور فکر کردن منصرف شان کرد."

صفحه ۲۰ :  "...راستش اگر می شد ترتیبی داد که کسی بتواند اسم خودش را خودش بگذارد روی خودش، یا می شد توی همان هفته اول نظرش را بپرسند که دلش می خواهد چی صدایش کنند؛ آن وقت از دید من باباها حتی همین حق را هم نداشتند و باید می گذاشتند خود آدم هر اسمی را که عشقش می کشد روز خودش بگذارد. یعنی من که اینطور فکر می کنم و اگز ممکن بود؛ دوست داشتم خودم بگردم و اسمی روی خودم بگذارم که پسند خودم باشد. چون سرنوشت آدم ها به طور مرموزی، به سرنوشت آدم معروفی که اول بار آن اسم مال او بوده مربوط است و باباها اصلا حواسشان به این مطلب نیست؛ و به این خاطر ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر غم انگیزی داشته باشد." 

میدونم که خیلی از قافله عقبم! اما خب مدلم اینطوریه که اگرم بخوام کتاب بخرم میرم معماریشو میخرم نه رمان؛ و باید صبر کنم تا از دوستی، فامیلی، کتابخونه ای، جایی، رمان بیاد دستم. وحالا که اومد دستم، با اینکه کلی از کارای طراحیم مونده بکوب نشستم و خوندمش.متن بالا هم گزیده ای از کتاب بود.

کافه پیانو- فرها جعفری- نشر چشمه - ۵۲۰۰ تومان

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 آبان ماه سال 1389 ساعت 10:29 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 1 نظر

وقتی توهّم نترشیده بودن میگیرتت!

ساعت 8.20  صبح بود و من اولین نفر رسیدم تو کلاس. وسایلامو گذاشتم و آمدم بیرون ، سرمو برگردوندم به سمت پله ها و دیدم که داشت میومد بالا.منو دید، منتظر سلام بود، منم که کرم سلام نکردنم گرفته بود، ازش رو برگردوندم و یه جوری که انگار اصلا ندیدمش رفتم به سمت دستشویی.

بعد که برگشتم کلاس، نشستم به کشیدن باقی نقشه هام. اونم زیر چشمی به طرز کاملا تابلویی کارامو چک میکرد، چون میدونه اگه ازم چیزی بپرسه بهش جواب سربالا میدم. منم برگه هامو برداشتم و رفتم نشستم  پشت میز استاد که بچه یه وقت چشش چپ نشه اینقد به خودش فشار میاره. بقیه بچه ها که اومدن بلند بلند گفت: بعضیا عارشون میاد سلام کنن، فکر میکنن کلاسشون میاد پایین! منم اصلا به روی خودم نیاوردم و تو دلم گفتم به پوشک پسر نداشتم که در موردم چی فکر میکنه!

چند دقیقه بعد گوشیشو برداشت و مثلا زنگ زد به مامانش: سلام مامان... آره رسیدم دانشگا...نه برا چی؟!... آخه مادر مهربونم، من که بهت گفتم جواب من همون نه اِاِ... من تو دانشگا دیدمش همش با این دختر و اون دختره دیگه... به مادرش بگو اینقدر اصرار نکنه، من نظرم عوض نمیشه، بهش بگو قضیه کلا کنسله...

من اینطوری بودم مخصوصا سر اون قسمت مادرِ مهربونم، کاملا مشخص بود مکالمه یه طرفه و فقط برای جلب توجه من به این موضوع بود که این پسره که خانم از ترم اول میخوادش، بالاخره رفته خواستگاریش اما این جواب نه داده!!! اونم تو شرایطی که پسره تو دانشگا محل سگم بهش نمیده اما این بعد از این همه مدت هنوزم که هنوزه وقتی پسره رو میبینه دست و پاشو گم میکنه و شروع میکنه به یاسمنگولا بافتن! حالا اینا به کنار، کی صبح اول صبح زنگ میزنه به مامانش که بگه نه مامان من قصد ازدواج ندارم!! مگه تا یه ساعت پیش خونه نبوده!

 کلا دختره عشق خواستگاره! از همون ترم اولم من هر سری دیدم داره با یکی حرف میزنه در مورد خواستگاری بوده که همین پنجشنبه پیش براش اومده وهمیشم خواستگاره خیلی پرفکته اما خانم خوشش نمیاد! یکی نمیشناختش فکر میکرد دختر شاه پریونی چیزیه که اینطوری طبق طبق خواستگار داره! و تو دلش میگفت خوش به حاش! من یکیشم ندارم!

اصلا کلا این تیریپیه که یه پسری رد شه به دیوار پشتی خانم، لبخند ملیح بزنه این سریع به خودش میگیره و فکرمیکنه طرف یک دل نه صد دل عاشقشه! حالا پسره از این تیریپیاس که اصلا با دختر کمتر از جنیفر لوپز نمیپره ها! ولی خب اینم اعتماد به نفس کاذب داره دیگه!

 اول آ که باهاش حرف میزدمو و هنوز به اخلاق پلیدش پی نبرده بودم یه دفه برگشت بهم گفت: پسرخالم منو خیلی میخواد اما میدونی که من الان از فلانی همکلاسیم خوشم میاد، همه هم بهم میگن پسرخالت خیلی از این پسره سرتره و فلان و اینا اما باز من نمیتونم قبول کنم! بعد گفت: اتفاقا عکس پسرخالمم دارم تو گوشیم، ببین! واااای چشمتون روز بد نبینه پسرخاله هِ یه شرکی بود اون سرش ناپیدا! یه پسره چاقه بدقواره با موهای بلند و چرب و صورت جذامی! بعد دید من تعجب کردم گفت: به نظر توام پسرخالم بهتره نه؟! منم دیدم اگه بگم نه این پسره بهتره میگه حتما بهش چش داره و این حرفا ووسه همین گفتم: آآآآره خیلی سر ترترتره!!!

 آپم کاملا خاله زنکی بود، منم با اینکه اصلا اهل این مسخره بازیا نیستم اما این یه مورد دیگه خیلی کفرمو درآورده بود باید حتما مکتوب میشد تا درس عبرتی شود برای نسل های بعدین!

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آبان ماه سال 1389 ساعت 13:00 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 3 نظر

آی کیو در حد تخم مرغ گندیده!

مترو خلوت بود، در حد 5 نفر توی کل واگن خانما! یه دختره سوار شد و اومد نشست روبه روی من، همینطوری که داشتیم همدیگرو نگاه می کردیم دوتاییمون خندمون گرفت و اون زیر لب گفت: چقد آشنایی؟! دقیقا منم همین حسو بهش داشتم. اشاره کردم پاشو بیا اینجا کنار من بشین. اومد و خوشحال شروع کرد از اسم خودش تا اسم مهدکودک و کلاس کنکورا ودانشگاشو اینا رو گفت ولی من توهیچ کدومشون نبودم! جالب این بود که منم همش اصرار داشتم یه جایی با هم دوست بودیم که اون اصلا اونجا رو نمی شناخت!!

خلاصه هیچ کدوممون یادمون نمی اومد که این آشنایی برمیگرده به کجا؟! 10دقیقه همینطوری گیج و گنگ نشسته بودیم همدیگرو نگاه می کردیم و به مخمون فشار میاوردیم که ای بابا، یادت بیاد دیگه! خنگ! زشته، مردم چی میگن و اینا ... که من اسم مدرسه راهنماییمو گفتم و خانم یادش اومد که فقط سال سومو تو این مدرسه گذرونده بوده و اون موقع همکلاسی بودیم.

دوتاییمون کلی ذوق کردیم نه خیلی به خاطر دیدن همدیگه! بیشتر به خاطر اینکه خیالمون راحت شد که هنوز یه ته حافظه ای برامون مونده! و بیشتر از این دیگه آبروریزی نشد.

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 ساعت 12:40 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 2 نظر

روز سایه و دوستان!

*دومین جلسه کلاس طراحیمون، جناب استاد که از قضا کمی هم جوون تشریف دارن، لطف کردن و امتحان گرفتن. اونم چه امتحانی! بهش گفتم استاد یه کم رحم کنین بهمون، امروز روزمونه، روزه دختره!

گفت: اااا، مگه دیروز نبود؟! خودمو زدم به اون راه و گفتم: نه استاد دیروز که روز پسرا بود.بهش برخورد، گفت: روز کودک روزه پسره!! گفتم آره دیگه استاد،ما که روز داریم ووسه خودمون، دیدن پسرا روز درس درمونی ندارن گفتن بذاریم همین روز کودکو ووسه خودشون جشن بگیرن شاد باشن ،حسودیشون نشه. آخهههه طفلیا... 

*مامان : فلانی زنگ زده، پیغام گذاشته، من نبودم. من: خب ؟!!! مامان: احوالپرسی کرده آخرشم گفته به دختر گلتون از طرف من روز دخترو تبریک بگین! من: بعد دوزاریم افتاد که خانم به علت داشتن سه فرزند ذکور اینطوری التماس دعا داره! به مامانم گفتم: مامان رو من اصلا حساب نکنینا!

، امروز اولین نفری که بهم تبریک گفت دوست دوران دبستانم بود، وسط امتحان با دیدن اس ام اسش کلی ذوق کردم ووسه خودم

تاریخ ارسال: شنبه 17 مهر ماه سال 1389 ساعت 19:32 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 0 نظر