ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نوستالژی بازی!
اسباب کشی کلا بده! ولی یه وقتایی وسطش یه اتفاق جالبی می افته که علاوه بر این که موجب ذوق مرگی آدم میشه،به شدت خستگی رو هم به درمیکنه!
امروز که من بعد از چند قرن و 3 سال جعبه هامو از بالای کمدم آوردم پایین، تصمیم گرفتم قبل از اینکه همین طوری آک منتقلشون کنم یه نگایی توش بندازم ببینم چی هستن اصن! اون وسط مسطا ۳ تا نوارکاست پیدا کردم بدون هیچ نام و نشونی که چین؟ و کین؟ و اینا، به سختی واکمنمو پیدا کردم و به سختی تر از اون دوتا باتری یافتم و واکمنو استاد کردم و نوارو گذاشتم، باز باران با ترانه... باز باران با ترانه... نوار خواهران غریب بود.
منم خوشحال! وسط اون همه خرت و پرت و به هم ریختگی نشستم عین این دختر بچه های ذوق زده و به یاد ۷-۸ سالگیم، کلی باهاش خوندم و خاطره بازی کردم.
بوی ماه مهر... مادر من... صد دانه یاقوت... به نام خداوند خورشید و ماه ...وخیلی آهنگای دیگه که البته بعضیاشم خسرو شکیبایی خدابیامرز خونده بود.
نوار دومم از شاهکارای خودم در سن ۱۰سالگی بود، خودم با خودم مصاحبه کرده بودم در مورد تفاوت گرما و دما و صدامو ضبط کرده بودم. آخرشم با یه لهجه افغانی ووسه خودم انگیلیسی بلغور کرده بودم! 
سومین نوارم هرکاری کردم نخوند! دیگه قسمت نبود، خدای نکرده یه کم بیشتر از حد ذوق کنم
کوه به کوه نمیرسه ولی...!
رفتیم دانشگاه کار ترم پیشمونو تحویل بگیرم، جناب مسئول مربوطه یا به قول بروبچ، مرتیکه خرس خیکی!(البته بلانسبت خرس!!!) در حال، حالو احوال با منزل مربوطه بودن به مدت 3 ساعت، با کمال احترام صبر کردیم آقا تلفونش تموم شه و اجازه بگیریم!
بعد از کلی سین جین و اسم نوشتن و تهدید کردن، رضایت دادن که با سرایدار دانشکده بریم کارامونو برداریم. رفتیم و فقط کار من پیدا شد و کار سهیلا نبود!
برگشتیم پایین، دفتر جناب مرتیکه که ببینه کار کس دیگه ای رو ندزدیه باشیم
(عین حرف خودش به دانشجوی مملکت) کار منو گرفت و برداشت روی همه پلانای منو مهر کرد. بهش گفتم معلومه این کار همش ماله منه این چه کاریه؟! حداقل رو صفحه سفیدش مهر کن،گفت: نه ما باید وظیفمونو درست انجام بدیم! این حرفو که زد من دیگه کف و خون قاطی کردم که این چه مسخره بازیه!...
و دیگه هر چی عقده تو این چند ساله داشتم خالی کردم رو سرش، و آخرشم برگشتم به بچه های ترم اولی که صف کشیده بودن ووسه ثبت نام گفتم :خریت محضه بیاین این دانشگاه درس بخونین با این وضع، آخرش مثه ما دیوونه میشین به جای معمار! قیافه وحشت زده ترم اولیا دیدن داشت
.
خلاصه اومدیم بیرون و زنگ زدم به دکتر که چرا تو این خراب شده هیشکی جوابگو نیس؟! اونم قطع کرد. یعنی دانشگامونو مدیر گروهمونو کل یوم باید با هم طلا بگیرن!
حالا جالب ترین قسمت قضیه اینجاس که دو روز بعد همین دانشکده مسخره نیاز ضروری بهم پیدا کرده بود! و نوچه های دکتر کلی خودشونو به در و دیوار و یاهو و فیس بوک زده بودن تا بالاخره تونسته بودن از طریق یکی از دوستام شمارمو پیدا کنن و زنگ زدن که بیا همایش داریم ولی مجری ندارم! منم به رسم مدیر گروهمون گوشی رو قطع کردم و گفتم حالا برین دنبال مجری بگردین!
پی. نون: چیزی در مورد پست قبل یادم نمیاد

