ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
جلو قاضی و ملق بازی؟!
مامانو باباش دارن میرن مکه، خانم ناراحت شده که چرا اسم منو ننوشتین؟ منم می خواستم بیام خونه خدا! کلی ضجه موره زده و خودشو پر پر کرده ،مامان باباهه گفتن: کولی جان!
نمی خواستیم بهت بگیم ولی مثل اینکه چاره ای نیس! با شماها می خوایم بریم مالزی البته بعد از مکه! دختره هم برگشته گفته: خب! پول مالزی چقد میشه؟من مالزی نمی یام عوضش منم ببرین مکه!!!
آدمیزاده دیگه! ووسه خدام خودشیرینی میکنه! اونم تو این شرایط زلزله خیز! یعنی من خودم به عنوان یک کله قند از همین جا اعتراف می کنم که کم آوردم
پ.ن: هنوز زلزله نیومده، سه دفعه خوابشو دیدم! عین هر سه بارم مُردم! خدا به خیر کنه! اینطور که به نظر می رسه من یکی که صد در صد تو زلزله می میرم! خلاصه اینکه حلالم کنین 
سفر علمی و آموزشی!
بالاخره پس از مدت ها، رفتیم ابیانه!
بچه ها هیـجان زده شده بودن، تا رسیدیم رفتن لباس محـلی پوشیدن، ملـت فکر می کردن اینا واقعا محـلیـن!
می اومدن باهاشون عکس میگرفتن! حالا دخترامون یه کم شبیه محلیای مدرنشون شده بودن ولی اینکه چرا فکر می کردن اشکان با شلوار محلی و یه تی شرت آستین کوتاه و کلاه دی اند جی، محلیه؟! نمی دونم!
استاد* بچه های تکنولوژی هم کاملا منگول بود بهش می گفتیم ابیانه رو با کدوم خ می نویسن نمی دونست! راهنمامون لیلا بود و منم ووسه بچه ها چیزایی که می دونستم توضیح می دادم،با این همه اصلا انگار نه انگار رفته بودیم ووسه کار روستا! وقتی استاد خودش شخصا همش تو حاشیه بود ،دیگه از بچه ها توقعی نیس! اصلا نتونستیم روستا رو کامل ببینیم!
ولی خــب! خوش گذشت.
*استاد رو تصور کنین یه دختر بیست و هفت ساله، تازه از فرنگ برگشته و پایه هرگونه رفاقت، شیطنت و ...
پ.ن: توی امامزاده ابیانه بین تیرهای سقف، با قلم خط نوشته بودن (عکس) خیلی جالب بود!
فراری از امین آباد!
از سه شنبه ها متنفرم! اونم به دلیل وجود یه پسره ترم پایینی احمق و دار و دستش، که متاســفانه این ترم با من نقشه برداری دارن.
از میزان احمق بودنش همینو بگم که در شرایطی که حداقل 5 سال ازمون بزرگتره و ازدواج کرده، به شدت نسبت به من حسودیش میشه و یه توهم رقابتی با گروهمون برداشته، هی سعی می کنه یه جوری حرص منو درآره، منم اصلا آدم حسابش نمی کنم واونم بیشتراز همین می سوزه!
امروزم داشتن زهر خودشونو می ریختن و یکی از وسایلای نقشه برداریمونو می دزدیدن که خدا رو شکر نتونستن!
حتی به دخترای گروهشون میگن ضعیفه!!!فکر کن! اونام بربر نیگاشون میکنن و هیچی بهشون نمیگن! خیلی عجیبه!
فقط من موندم اون دختر عاشق کدوم یکی از صفتای قشنگ! این آدم عقده ای و مریض شده که باهاش ازدواج کرده!!!!!!!!
واقعا چرا بعضی پسرا هیچ علاقه ای به رشد عقلی و فکری خودشون ندارن؟! دانشجون با عقل بچه پیش دبستانی! بعد تازه با این شرایط زنم میگیرن که این دیگه آخرشه!
اعتماد به نفس روی ۱۲۰!
ساعت ۲ همایش شروع می شد. ساعت یک و ربع آیدا زنگ زد بهم که تا ۲ ثانیه دیگه پیش من باش!!! منم تقریبا ۲۰ دقیقه بعد رسیدم پیشش! بی مقدمه گفت:صمیم نمیاد، ووسه همایش مجری نداریم! تو مجری میشی؟! کلی ذوق کردم
، از خدام بود مجری من باشم ولی چون یه دفعه قبلا بهش گفته بودم زده بود تو ذوقم، خیلی جدی
بهش گفتم: تو که می گفتی حتما باید مجری یه پسر باشه؟! گفت: نه! من گفتم پسر باشه بهتره، بالاخره ملت تیکه میندازن، یهو هول کنی وسط برنامه کلی آبروریزی میشه و... حالا چی کار می کنی؟ گفتم: من به خودم مطمئنم، نگران من نباش. متنا رو آورد یه دور با هم از روشون خوندیم بعد رفتیم سالن اجتماعات، یه دورم تمرینی، پشت بلندگو اجرا کردم و اینطوری شد که نیم ساعته شدم مجری همایش روز معمار.
بعد از اجرا بچه های انجمن معماری به خاطر اینکه دقیقه نود به دادشون رسیدم،کلی ازم تشکر کردن ،دوستامم جوگیر شده بودن
هی دو دقیقه یه بار می گفتن: عالی بود، آفرین، تو مایه افتخار مایی و...
از تبعات بعد از اجرام اینکه بچه ها کلا دیگه خانم مجری صدام میزنن، لوس تراشونم میگن خانم مرجی!
